تبليغاتX
کلبه خلوت من
«  دل نوشته ای به روح گمگشته من      نیمه شب .... نیمه شب آواره و بی حس و حال      در سرم سودای جامی بی زبان       پرسه ای آغاز کردیم در خیال      دل به یاد آورد ایام وصال       از جدایی یک دو سالی می گذشت        یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت       دل به یاد آورد اول بار را         خاطرات اولین دیدار را       آن نظر بازی آن اسرار را       آن دو چشم مست آهو وار را        همچو رازی مبهم و سر بسته بود        چون من از تکرار او هم خسته بود       آمد و هم آشیان شد با منو        هم نشین و هم زبان شد با منو         خسته جان بودم که جان شد با منو       ناتوان بود و توان شد با منو        دامنش شد خوابگاه خستگیم         این چنین آغاز شد دلبستگی      گفتمش ...  گفتمش در عشق پابرجاست دل        گر گشایی چشم دل زیباست دل        گر تو زورق بان شوی دریاست دل         بی تو شام بی فرداست دل        دل ز عشق روی تو حیران شده        در پی عشق تو سرگردان شده       گفت.... گفت در عشقت وفادارم بدان          من تو را بس دوست می دارم بدان        شوق وصلت را به سر دارم بدان        چون تویی مخمور خمارم بدان        با تو شادی می شود غم های من        با تو زیبا می شود فردای من         گفتمش عشقت به دل افزون شده        دل زجادوی رخت افسون شده          جز تو هر یادی به دل مدفون شده        عالم از زیبائیت مجنون شده          بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش          طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش        در سرم جز عشق او سودا نبود          بهر کس جز او در این دل جا نبود      دیده جز بر روی او بینا نبود         همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود          خوبی او شهره آفاق بود       در نجابت در نکویی طاق بود          روزگار اما وفا با ما نداشت        طاقت خوشبختی ما را نداشت       پیش پای عشق ما سنگی گذاشت        بی گمان از مرگ ما پروا نداشت        آخر این قصه هجران بود و بس       حسرت و رنج فراوان بود و بس          یار ما را از جدایی غم نبود         در غمش مجنون عاشق کم نبود       بر سر پیمان خود محکم نبود          سهم من از عشق جز ماتم نبود           با من دیوانه پیمان ساده بست        ساده ام آن عهد و پیمان را شکست          بی خبر پیمان یاری را گسست                     این خبر ناگاه پشتم را شکست         آن کبوتر عاقبت از بند رست         رفت وبا دلدار دیگر عهد بست          با که گویم او که همخون من است        خصم جان و تشنه خون من است         بخت بد بین وصل او قسمت نشد         این گدا مشمول آن رحمت نشد         آن طلا حاصل به این قیمت نشد         عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست          با چنین تقدیر بد تدبیر نیست           از غمش با دود و دم همدم شدم          باده نوش غصه او من شدم         مست و مخمور و خراب از غم شدم         ذره ذره آب گشتم کم شدم           آخر آتش زد دل دیوانه را...      آخر آتش زد دل دیوانه را         سوختی پروا پر پروانه را         عشق من... عشق من از من گذشتی خوش گذر        بعد از این حتی تو اسمم را مبر          خاطراتم را تو بیرون کن ز سر           دیشب از کف رفت فردا را نگر        آخر این یک بار از من بشنو پند        بر من و بر روزگارم دل مبند          عاشقی را دیر فهمیدی چه زود         عشق دیرین گسسته تار و پود          گر چه آب رفته باز آید به رود         ماهی بیچاره اما مرده بود.... ماهی بیچاره اما مرده بود         بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است»



تولد یک سالگی کلبه من

روزی مردی عقربی را دید که درون آب  دست و پا می زند و تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب او را نیش زد مرد باز سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید :برای چه عقربی را که نیش می زند نجات می دهی؟ مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم. چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟ 

خدای مهربونم 

از وقتی که تو رو با تک تک ذرات وجودم حس کردم و مهربان بودن تو رو با همه وجودم حس کردم ،هر جایی که به کمک تو نیاز داشتم  تو تنهام نذاشتی ، هر موقعی که خواستم باهات حرف بزنم به حرفام گوش دادی

خدای من

محبوب من

عشق ازلی من

روح گمگشته من

از وقتی که خودم رو شناختم یه انسان بودم که فقط خودش رو می دید و هیچی از خدای خودش نمی دونست .

خدایا یادته به هر کسی که می خواست کمکم کنه می گفتم که من یه گمشده دارم و ازش می خواستم که بهم کمک کنه تا اون گمشده خودم رو پیدا کنم ولی هیچ کسی نتونست این آرزوی منو برآورده کنه. یادته چقدر گریه کردم ، چقدر التماست کردم که کمکم کنی تا تو رو بهتر و بیشتر بشناسم ، یاد گریه های شبانه ، یاد نجوای شبانه، یادته بعد از نمازام چقدر گریه می کردم ، التماست می کردم که دستم رو بگیری تا به بیراهه کشیده نشم و بعد از اون هم خواهش و التماس من، تو به من بها دادی و به من توجه کردی و درهای رحمت خودت رو به روی من باز کردی و استادم رو سر راهم قرار دادی تا با اون به تو برسم و به اشتباه کشیده نشم .

مهربان خدایا

وقتی به گذشته خودم نگاه  می کنم که  سرد و تاریک و پر از ظلمت و سیاهی بود و با کمک تو تونستم به روشنی و نور و گرما و هستی پایدار برسم ، دوست داشتم که دست دیگران رو هم بگیرم و این راه روشن رو به اونا هم نشون بدم تا اونا هم به تو برسن و از زندگی خودشون لذت ببرن ولی مثل اینکه اشتباه کردم و ای کاش این آرزو رو در دلم قرار می دادم و هیچ وقت در پی برآورده شدنش اقدام نمی کردم .

بار خدایا

من از اشتباهی که مرتکب شدم پشیمونم و ازت میخوام که منو ببخشی .خدایا مواظب کسی که بهش کمک کردم باش و بهش بگو که چقدر برام عزیزه و بدونه که جایگاهش در قلب من خیلی بیشتر از اون چیزیه که در فکرش می گنجه و همیشه کمکش کن و هیچ وقت تنهاش نذار .

خدای من

کلبه خلوت و حقیر و فقیرانه من یک ساله شد . دقیقا روز یازدهم مرداد سال گذشته برای اولین بار خلوتگه تنهایی خودم رو آغاز کردم تا با  داشتن دوستای خوبی که می یان و نظر می دن احساس تنهایی نکنم .

خدایا تو رو برای همه نعمت هایی ک به من ارزانی داشتی شکر می کنم و خودم و سرنوشت و همه وجودم رو به تو می سپارم و هر طور که خودت خواستی آینده منو رقم بزن و برای من بهترین ها رو قرار بده 

الهی آمین   

 

هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم.

کاش می شدم  محبت همه را در دلم آشیانه میدادم،

  کاش میشد که رنج دلها را کاهشی جاودانه می دادم 


| +| نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 15:29 توسط چشم انتظار |
 باور نکن تنهائیت را، من در تو پنهانم تو در من           از من به من نزدیکتر تو ،از تو به تو نزدیکتر من        باور نکن تنهائیت را ، تا یک دل و یک درد داریم            تا در عبور از کوچه عشق ، بر دوش هم سر می گذاریم         دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهائیت را         هر جای این دنیا که باشی ، من با توام تنهای تنها        این خانه را بگذار و بگذر ، با من بیا تا کعبه دل         باور نکن تنهائیت را، من با توام منزل به منزل        من با توام هر جا که هستی ، حتی اگر با هم نباشیم          حتی اگر یک لحظه یک روز ، با هم در این عالم نباشیم                   


تو لیاقت منو نداشتی

روزی شیوانا پیر معرفت، یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم به بغل ‏گرفته . شیوانا نزد او رفت و جویای احوالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفائی یار صحبت کرد اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و... شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود ‏و با رفتن دختر باید برای همیشه با عشقش خدا حافظی کند....‏

شیوانا گفت: اما عشق تو چه ربطی به دختر دارد؟ شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان در من ‏نبود!!!شیوانا با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته؟! تو اهل دل و عشق ‏ورزیدن هستی. هرکس دیگر هم بود تو این آتش عشق را به سوی او میفرستادی. بگذار دخترک برود، این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی.

معشوق فرقی نمیکند چه کسی باشد. دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت عشق تو را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه ‏گری و ظهور پیدا کند.‏

دوستان مهربونم !

من در زندگیم اشتباه بزرگی مرتکب شدم و از این اشتباه درس بزرگی گرفتم. یاد گرفتم که هر کسی لیاقت مهر و محبت و عشق و صداقت منو نداره. من در طی روزای گذشته یه مرده بودم ولی به لطف خدا دوباره متولد شدم .

پس زود باشید تولدم رو بهم تبریک بگید تا دلم نگیره !!!

منتظرم ها؟!

 


| +| نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 16:8 توسط چشم انتظار |
 باور نکن تنهائیت را، من در تو پنهانم تو در من           از من به من نزدیکتر تو ،از تو به تو نزدیکتر من        باور نکن تنهائیت را ، تا یک دل و یک درد داریم            تا در عبور از کوچه عشق ، بر دوش هم سر می گذاریم         دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهائیت را         هر جای این دنیا که باشی ، من با توام تنهای تنها        این خانه را بگذار و بگذر ، با من بیا تا کعبه دل         باور نکن تنهائیت را، من با توام منزل به منزل        من با توام هر جا که هستی ، حتی اگر با هم نباشیم          حتی اگر یک لحظه یک روز ، با هم در این عالم نباشیم                   


خدایا،تنها پناه من باش

کوله بارم اگر چه از توشه راه تهی است ، انباشته از توکل که هست .

اگر چه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است.

اگر چه دستم از آنچه کرده است می لرزد و اگر چه موریانه های بیم ،

استواری پاهایم را سست کرده است ، دلم امیدوار رحمت توست و خاطرم

جمع لطف تو .

اگر چه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزدیک می کند ،

آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد .

اگر خواب سرد زمستانی گناه ، دلم را به انجماد کشیده است ، نسیم بهاری

اعتماد به لطف تو درآوندهای دلم هیجان تازه آفریده است .

اگر گناه و غفلت ، استعداد لقای تو را در وجودم به خواب برده است ،

عرفان کرامت و بخششت هر لحظه بر دیواره تن خسته ام آونگ می شود .

خدای من !

در زیر بار سنگین گناه ، دلخوشیم به دستهای مهربان توست

خدایا در کنارم باش و منو تنها نذار

خدایا در کنار تو احساس تنهایی نمیکنم


| +| نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 16:24 توسط چشم انتظار |
 باور نکن تنهائیت را، من در تو پنهانم تو در من           از من به من نزدیکتر تو ،از تو به تو نزدیکتر من        باور نکن تنهائیت را ، تا یک دل و یک درد داریم            تا در عبور از کوچه عشق ، بر دوش هم سر می گذاریم         دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهائیت را         هر جای این دنیا که باشی ، من با توام تنهای تنها        این خانه را بگذار و بگذر ، با من بیا تا کعبه دل         باور نکن تنهائیت را، من با توام منزل به منزل        من با توام هر جا که هستی ، حتی اگر با هم نباشیم          حتی اگر یک لحظه یک روز ، با هم در این عالم نباشیم                   


معلمی به نام یاکریم

دلم گرفته بود و اعصابم از این زندگی کسل کننده، خرد بود. رفتم توی حیاط و روی تخت دراز کشیدم و به آسمون نگاه کردم.
درست کمی پایین تر از آسمون یه آنتنی رو دیدم که دو تا یاکریم روی اون نشسته بودن و استراحت می کردن.
تو دلم کلی بهشون حسودیم شد، به خاطر اینکه می تونن پرواز کنن ، به خاطر آرامش زندگیشون و ....
چند لحظه که گذشت بادی وزید و آنتن کج شد (انگار چشمشون زدم) ولی اونا همچنان آروم نشسته بودن.
تو دلم گفتم چرا بلند نشدن بیان پایین؟ بعد دو زاریم افتاد چون دیدم کمی پایین تر از یاکریم ها گربه ای گرسنه نشسته .
از اینکه تا چند دقیقه پیش می خواستم به جای اونا باشم پشیمون شدم ولی ازشون یاد گرفتم که در لحظه های سخت هم میشه آروم و صبور بود.

اگه باور داشته باشیم مطمئن باشید که می تونید.


| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 14:26 توسط چشم انتظار |
 باور نکن تنهائیت را، من در تو پنهانم تو در من           از من به من نزدیکتر تو ،از تو به تو نزدیکتر من        باور نکن تنهائیت را ، تا یک دل و یک درد داریم            تا در عبور از کوچه عشق ، بر دوش هم سر می گذاریم         دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهائیت را         هر جای این دنیا که باشی ، من با توام تنهای تنها        این خانه را بگذار و بگذر ، با من بیا تا کعبه دل         باور نکن تنهائیت را، من با توام منزل به منزل        من با توام هر جا که هستی ، حتی اگر با هم نباشیم          حتی اگر یک لحظه یک روز ، با هم در این عالم نباشیم                   


تصادف و قانون
در جاده زندگی می رفتم. نمی دانستم به کجا. فقط می دانستم باید رفت. در طول مسیر به انسانهای گوناگونی برخوردم اما با یک درد مشترک: شکست در عشق. من در دلم به آنها می خندیدم و می گفتم :عشق دیگر چیست ؟ عشق آنقدر ارزش ندارد که خودت را نابود کنی و به آنها دلداری دادم و به راه خود ادامه دادم .جاده زندگی خطرناک بود و پر از فراز و نشیب . احتیاج به همسفری داشتم . پس، عاشق شدم !حالا همسفری پیدا کرده بودم اما مدتها گذشت تا دانستم تصویر من از او با آنچه واقعیت داشت فاصله ای بس طولانی بود. مدتها گذشت تا بدانم آشنایی تصادف بود اما جدایی قانون . نمی خواستم حقیقت رابپذیرم اما حقیقت چنان پنجه های قوی ای داشت که مرا مغلوب کرد . او رفت و من ماندم و من .من ماندم و حسرتهای گذشته.

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 0:21 توسط چشم انتظار |
 باور نکن تنهائیت را، من در تو پنهانم تو در من           از من به من نزدیکتر تو ،از تو به تو نزدیکتر من        باور نکن تنهائیت را ، تا یک دل و یک درد داریم            تا در عبور از کوچه عشق ، بر دوش هم سر می گذاریم         دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهائیت را         هر جای این دنیا که باشی ، من با توام تنهای تنها        این خانه را بگذار و بگذر ، با من بیا تا کعبه دل         باور نکن تنهائیت را، من با توام منزل به منزل        من با توام هر جا که هستی ، حتی اگر با هم نباشیم          حتی اگر یک لحظه یک روز ، با هم در این عالم نباشیم                   


یک کوله بار احساسات

ابرهای تیره آسمان دلم را فرا گرفته بودند و تند تند داشتند می باریدند. داشتم فکر می کردم دنیا به آخر رسیده
و زندگیم هم دیگه داره پایان می گیره .بعد از کلی غصه خوردن و تنها یک گوشه کز کردن ، خوب که فکر کردم
دیدم چقدر بدبختم! به خاطر یه مشکل کوچیک ، کلی از عمرم رو که شاید می تونست بهترین لحظات زندگیم باشه
دارم به فکر های بیهوده سپری می کنم ... واقعا چرا ما آدمها اینجوری هستیم ؟ تا تقی به توقی می خوره
و یه مشکل ساده تو زندگیمون پیش میاد ، دیگه اصلا زندگی کردن رو یادمون میره!

عزیزان مهربون

از امروز من به هر کدوم از دوستانی که سر می زنم در قسمت نظرات ُ نظر خودم رو به صورت خصوصی برای نویسنده می فرستم. البته دلیلش رو توی نظرم می گم.

فقط می خواستم که اطلاع داشته باشیدتا خدایی ناکرده نگید که چقدر بی وفا و بی معرفت هستم .

پس منتظرم باشید.منو بگیرید که اومدم!؟


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 23:40 توسط چشم انتظار |
 باور نکن تنهائیت را، من در تو پنهانم تو در من           از من به من نزدیکتر تو ،از تو به تو نزدیکتر من        باور نکن تنهائیت را ، تا یک دل و یک درد داریم            تا در عبور از کوچه عشق ، بر دوش هم سر می گذاریم         دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهائیت را         هر جای این دنیا که باشی ، من با توام تنهای تنها        این خانه را بگذار و بگذر ، با من بیا تا کعبه دل         باور نکن تنهائیت را، من با توام منزل به منزل        من با توام هر جا که هستی ، حتی اگر با هم نباشیم          حتی اگر یک لحظه یک روز ، با هم در این عالم نباشیم                   


سفری به درون قلبمون

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم ای کاش آدمها به جای اینکه پاشن از این ور جهان برن اون ور جهان ، بیان یک سفری
به قلبشون بکنن ، مطمئنا اونجا می بینن که بجز یک مشت مهر و محبت هیچی نیست. ولی مشکل بعضی از ما آدمها
اینه که این یه کم مهر و محبت رو می ذاریم برای غازچرونی ! باور کنید بچه ها ، اگر اون مقدار مهربونی
رو تو رفتارهامون به کار ببریم حتما بهترین آدم روی زمین میشیم.

باور کنید ...

 


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 0:41 توسط چشم انتظار |
 باور نکن تنهائیت را، من در تو پنهانم تو در من           از من به من نزدیکتر تو ،از تو به تو نزدیکتر من        باور نکن تنهائیت را ، تا یک دل و یک درد داریم            تا در عبور از کوچه عشق ، بر دوش هم سر می گذاریم         دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهائیت را         هر جای این دنیا که باشی ، من با توام تنهای تنها        این خانه را بگذار و بگذر ، با من بیا تا کعبه دل         باور نکن تنهائیت را، من با توام منزل به منزل        من با توام هر جا که هستی ، حتی اگر با هم نباشیم          حتی اگر یک لحظه یک روز ، با هم در این عالم نباشیم                   


چرا رفتی؟.....
به روی گونه تابیدی و رفتی ،مرا با عشق سنجیدی و رفتی

    تمام هستی ام نیلوفری بود، تو هستی مرا چیدی و رفتی

   کنار انتظارت تا سحرگاه ،شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت،تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم،دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیزست تو شیدائیم را،به چشم خویش فهمیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتی ست،ولی دل را به چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را،به یک پروانه بخشیدی و رفتی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس،به لحن آبی و نمناک باران

نمی دانم شنیدی بر نگشتی،و یا این بار نشنیدی و رفتی

نسیم از جاده های دور آمد،نگاهش کردم و چیزی به من گفت

تو هم در انتظار یک بهانه،از این رفتار رنجیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی ست این عشق،ببین با سرنوشت من چها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را ،میان یاد پیچیدی و رفتی

تمام غصه هایم مثل باران،فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم،فقط یک لحظه باریدی و رفتی

دلم پرسید از پروانه یک شب،چرا عاشق شدن درد عجیبی است

و یادم هست تو یکبار این را،ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم،فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من،تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

دلم گلدان شب بوهای رویاست،پر است از اطلسی های نگاهت

تو مثل یک گل سرخ وفادار،کنار خانه روئیدی و رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج،شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تواز صدای این شکستن،به جای غصه ترسیدی و رفتی

غروب کوچه های بی قراری،حضور روشنی را از تو می خواست

تو یک آن آمدی این روشنی را،بروی کوچه پاشیدی و رفتی

کنار من نشستی تا سپیده،ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه،نگارت را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گلها،خدا می داند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گلها تا همیشه،تو از این شهر کوچیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق،مرا تا آسمانها با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه،مرا دیوانه نامیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را،نمی دانی که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را،به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست،پر از تنهایی نمناک هجرت

تو تا بیراهه های بیقراری،دل من را کشانیدی و رفتی

کنار دیدگانت چشمه ای بود،و من در پای چشمه تشنه ماندم

تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست،ز آب چشمه نوشیدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی،تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم،تو پایان مرا دیدی و رفتی


| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 0:4 توسط چشم انتظار |
 باور نکن تنهائیت را، من در تو پنهانم تو در من           از من به من نزدیکتر تو ،از تو به تو نزدیکتر من        باور نکن تنهائیت را ، تا یک دل و یک درد داریم            تا در عبور از کوچه عشق ، بر دوش هم سر می گذاریم         دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهائیت را         هر جای این دنیا که باشی ، من با توام تنهای تنها        این خانه را بگذار و بگذر ، با من بیا تا کعبه دل         باور نکن تنهائیت را، من با توام منزل به منزل        من با توام هر جا که هستی ، حتی اگر با هم نباشیم          حتی اگر یک لحظه یک روز ، با هم در این عالم نباشیم                   


خود بینی
روزی حضرت موسی نشسته بود که ناگاه شیطان در حالی که کلاه دراز و رنگارنگی بر سر داشت
به سوی او آمد وقتی که نزدیک موسی رسید کلاهش را برداشت و خدمت ایشان ایستاد و به او
سلام کرد. موسی گفت: تو کیستی؟

 گفت : من شیطانم
موسی گفت: شیطان تویی؟! خدا آواره هات کند از ما چه می خواهی؟
شیطان گفت: به خاطر منزاتی که نزد خدا داری من آمده ام تا به تو سلام و درود بفرستم.
موسی گفت: این کلاه چیست؟ شیطان گفت: به وسیله این کلاه دل آدمیزاد را می ربایم
موسی گفت: به من بگو به وسیله چه گناهی اگر آدمیزاد مرتکب شود بر او مسلط می شوی.
شیطان گفت: هنگامی که او از خود راضی، خشنود و خوشحال باشد، اعمال نیک خود را زیاد بداند و گناهش در نظرش کوچک شود.


| +| نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 23:54 توسط چشم انتظار |
 باور نکن تنهائیت را، من در تو پنهانم تو در من           از من به من نزدیکتر تو ،از تو به تو نزدیکتر من        باور نکن تنهائیت را ، تا یک دل و یک درد داریم            تا در عبور از کوچه عشق ، بر دوش هم سر می گذاریم         دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهائیت را         هر جای این دنیا که باشی ، من با توام تنهای تنها        این خانه را بگذار و بگذر ، با من بیا تا کعبه دل         باور نکن تنهائیت را، من با توام منزل به منزل        من با توام هر جا که هستی ، حتی اگر با هم نباشیم          حتی اگر یک لحظه یک روز ، با هم در این عالم نباشیم                   


دلم انگاری گرفته
امروز خیلی دلم گرفته .آخه می دونید امروز جمعه است و یه بار دیگه یه جمعه اومد و رفت ولی از آقامون خبری نشد.
می دونید توی جمعه ها همیشه دلم غمگین و گرفته است چون شما بهتر از من می دونید که روزای جمعه نامه عمل ما رو به امام زمان عرضه می کنن.می دونید من بیشتر دلم واسه این گرفته که آقامون با دیدن نامه عمل پر از گناه من اشک به دیده مبارک ایشون بیادو برای من گریه بکنه.
 آخه می دونید  نامه عمل من همش پر از گناهه و حتی بعضی وقتها روم نمی شه سرمو رو به آسمون بگیرم و خدا رو صدا کنم .
بیایید از امروز برای همدیگه دعا کنیم که دیگه هیچوقت گناه نکنیم تا چشمان آقامون روزای جمعه بارونی نباشه.
بیایید از امروز برای هم دعا کنیم که دیگه هیچوقت اشتباه عاقلانه نکنیم.
بیایید برای همدیگه دعا کنیم که دیگه توی دل هیچ کسی غم وغصه نباشه و همگی شاد وخوشحال باشن.
می دونید چرا اصرار می کنم که دعا کنید چون اولین نفعی که می برید اینه که اون دعا برای شما هم به استجابت می رسه .
آخه یه حدیثی از حضرت فاطمه زهرا داریم که می فرمایند : هر کسی که خواهر یا برادر دینی خودش 
رو دعا کنه فرشته ها هم اون دعا رو در حق شما می کنن .
پس از امروز سعی کنیم که برای هم دعای خوب بکنیم که اولین نفع اون به ما می رسه

 

دلم انگاری گرفته ،قد بغض یاکریما

عصر جمعه توی ایوون ،میشینم مثل قدیما

تو دلم میگم آقا جون،تو مرادی من مریدم

من به اندازه وسعم ،طعم عشقتو چشیدم

کاشکی از قطره اشکت ،کمی آبرو بگیرم

یعنی تو چشمه چشمات ،با نگات وضو بگیرم

برای لحظه دیدار از قدیما نقشه داشتم

یه دونه هدیه ناچیز واسه تو کنار گذاشتم

یادم یکی بهم گفت ،هر کی تنهاست توی دنیا

یه دونه نامه خوش خط بنویسه واسه آقاش

کاغذ نامه رو بعدش توی رودخونه بریزه

بنویسه واسه مولاش خاطرت خیلی عزیزه



| +| نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 14:31 توسط چشم انتظار |
 باور نکن تنهائیت را، من در تو پنهانم تو در من           از من به من نزدیکتر تو ،از تو به تو نزدیکتر من        باور نکن تنهائیت را ، تا یک دل و یک درد داریم            تا در عبور از کوچه عشق ، بر دوش هم سر می گذاریم         دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهائیت را         هر جای این دنیا که باشی ، من با توام تنهای تنها        این خانه را بگذار و بگذر ، با من بیا تا کعبه دل         باور نکن تنهائیت را، من با توام منزل به منزل        من با توام هر جا که هستی ، حتی اگر با هم نباشیم          حتی اگر یک لحظه یک روز ، با هم در این عالم نباشیم                   



 کلامی که در ذهنها جاری می ماند      « جان که از عالم علوی است یقین میدانم ، رخت خود باز برانم که همانجا فکنم، مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک، دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم              مردن آن نیست که درخاک سیاه دفن شوم ، مردن آن است که از خاطر تو به همه خاطره ها محو شوم          زندگی عمریست که اجل در پی آن می تازد ، هر کس غم بیهوده خورد می بازد ، دوستی کلامی نیست که کهنه شود یا بپوسد، دوستی آیین مقدسی است که همواره بجا می ماند.             قسم یه مریم پاک که دل تنگ است، زمانه زجور و ستم ها رنگ رنگ است، ستم ها می کنند بر دل عشاق ، عجب این روزگار غرق ننگ است           بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان، عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد ، امروز کسی محرم اسرارکسی نیست، ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست          دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم ، من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم ، ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد ، با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم              هر چه باشی نازنین ایام خارت می کند، هر چه باشی شیر دل دنیا شکارت میکند ،هر چه باشی با لب خندان میان دیگران، عاقبت دست طبیعت اشکبارت می کند                ما در ره دوست نقص پیمان نکنیم ، گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم ، دنیا اگر از زیبا رویان لبریز است ، ما پشت به دوستان قدیمی نکنیم                اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است، اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن لز بحر رنج است               در زندگی بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شیشه می کوبی ، ابر باش تا منتظرت باشن که بباری               یه مرداب برای بدست آوردن یه نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش نیلوفرش بهم نخوره ، پس اگه کسی رو دوست داری برای داشتنش حتی شده سالها صبر کن             تا توانی در جهان ساده و  یکرنگ باش چون قالی از صد رنگ بودن زیره پا افتاده است            زندگی بدست اوردن چیزی که دوست داریم نیست ، زندگی دوست داشتن آن چیزیست که داریم                ای کاش گذر زمان در دستم بود تا لحظه های با تو بودنم را آنقدر طولانی می کردم که برای بی تو بودنم وقتی نمی ماند               عشق یعنی لحظه های التهاب ، عشق یعنی لحظه های ناب ناب، عشق یعنی همچو من شیدا شدن ، عشق یعنی قطره ای دریا شدن ، عشق یعنی تا ابد دیوانگی